|

گريه اي كه تعهد و آگاهي و شناخت محبوب يا فهميدن و حس كردن ايمان را به همراه نداشته باشد، كاري است كه فقط به درد شستشوي چشم از غبار خيابان مي خورد. فراموش نكنيم از اولين كساني كه بر سر گذشت حسين بزرگ گرست عمر سعد بود.
به راستي كدام يك از ما گريه كردنهامان در عزاي حسين از روي شناخت و تعهد است؟
براي ملتي كه مذهبش مذهب علي است، بسار ننگ است كه درباره حسين و يارانش و قيام بزرگ عاشورا جز سخني اندك هيچ نميداند.
بهتر است به جاي ناليدن در عزاي حسين ، از حسين و يارانش عالمانه سخن بگوئيم.
عالم روحاني است كه به جاي اينكه به توده "آگاهي"،"شناخت" و
" جهت" بدهد تمام افتخار و هم و قمش را روي خواندن ونوشتن يك رساله نهاده
اين چنين است كه ملتي كه عشق و ايمان دارد.قرآن و نهج البلاغه دارد.علي و فاطمه دارد.زينب و حسين دارد.ويك تاريخ سرخ ، به اين سان سرنوشتش سياه است.
"لبيك" كوبنده ترين واژه مشترك جامعه اسلام است.
بسيار شنيده ايم در مراسم حج ; كل جامعه اسلام هماهنگ و يك پارچه در كنار خانه خدا فرياد ميزنند:" لبيك لا شريكه لك لبيك" و در روزهاي عاشورا نيز كم نيستند كساني كه فرياد ميزنند:" ليك يا حسين"
روح اعتقادي "لبيك يا حسين "يعني اينكه مادري فرزندش را براي مبارزه با كفر راهي ميدان جنگ كند و وقتي فرزندش شهيد شد; خون از چهره اش پاك كند و رو به فرزند شهيدش بگويد فرزندم من از تو راضي ام كه فاطمه را از من خوشنود كردي.
و اين بود معني واقعي لبيك يا حسين در زمان رخ داد واقعه عاشورا.
قمر(مادر)، وهاب (پسر)و هانه(عروس) سه مسيحي كه در بيابانهاي سوزان عربستان به سختي روزگار ميگزراندند.
امام حسینعلیه السلام با یاران خود در مسیر حرکتبه سوی کربلا، چشمشان در صحرای ثعلبیه به خیمه سیاه سوختهای افتاد. امام نزدیک آن خیمه شد. دید پیرزن فقیری در آنجا زندگی میکند. او قمر مادر وهب بود. امام حال و روزگار او را پرسید. او گفت: روزگار میگذرد. ولی ما در مضیقه آب هستیم. اگر آب میداشتیم بسیار خوب بود. امام با او به کناری رفتند، تا به سنگی رسیدند، امام با نیزه خود آن سنگ را از جا کند. آب خوشگواری از زیر سنگ بیرون آمد. پیرزن بسیار شادمان شد و از امامعلیه السلام تشکر کرد. هنگام خداحافظی، امام حسینعلیه السلام هدف از هجرت و حرکتخود را گفت و به آن مادر پیر فرمود: ما نیازی به یار و یاور داریم. وقتی که پسرت وهب بازگشت، به او بگو به ما بپیوندد و ما را در راه دفاع از حق و مبارزه با ظلم کمک کند.
امام رفت. پیرزن در حیرت فرو رفته بود، عظمت و کرامت و ضعیفنوازی و مهربانی امام فکر و قلب او را قبضه کرده بود. دلش میخواستبا امام حرکت کند. صبر کرد تا عروس و پسرش وهب آمدند. آنان آب گوارای چشمه در کنار خیمه خود را دیدند. علت را پرسیدند. قمر جریان را برای آنان تعریف کرد. و پیام امام را نیز به پسرش ابلاغ نمود. این سه نفر شیفته امام شدند. بار و بنه خود را برداشتند و به سوی کاروان امام حرکت کرده و به حضور امام رسیده و با سپاه امامعلیه السلام با کمال عشق و علاقه به راه خود ادامه داده تا به کربلا رسیدند.
روز عاشورا فرا رسید. قمر به وهب گفت: پسرم برخیز و پسر دختر پیامبرصلی الله علیه وآله را یاری کن.
وهب گفت: مادرم حتما یاری میکنم و کوتاهی نخواهم کرد.
ام وهب آنچنان پسرش را عاشقانه به سوی میدان دعوت میکرد، که گویی میخواهد کبوترش را به سوی میدان به پرواز درآورد. او اشک شوق میریخت که جوان تازه دامادش، در رکاب حسینعلیه السلام شهد شهادت بنوشد.
وهب به میدان تاخت و رجز جانانه خواند و ایثارگرانه جنگید، و جماعتی را کشت و نزد مادر بازگشت و گفت: آیا از من راضی شدی؟
قمر گفت: از تو راضی نمیشوم تا در پیشگاه حسینعلیه السلام کشته گردی. او به میدان بازگشت و همچنان با صولت عجیب میجنگید به طوری که نوزده سواره و بیست پیاده را کشت. سپس هر دو دست او را قطع کردند.
همسرش هانیه عمودی برداشت و کنار شوهرش آمد و گفت: پدر و مادرم به فدایت در رکاب پاکان، با دشمن جنگ کن، وهب لباس همسرش را گرفت تا او را به خیمهها برگرداند. ولی او میگفت: برنمیگردم تا با تو کشته شوم.
امام حسینعلیه السلام فرمود: از ناحیه ما بهترین پاداش به شما برسد، به خیمهها برگرد. هانیه بازگشت. وهب همچنان جنگید تا او را اسیر کرده نزد عمرسعد آوردند. عمرسعد که صلابت و دلاوری او را دیده بود، به او گفت:
ما اشد صولتک: «چقدر صولت و رشادت سختی داری.»
سپس دستور داد گردنش را زدند و سربریده او را به سوی لشكر امام حسینعلیه السلام انداختند. مادرش قمر، سر او را گرفت و به آغوش کشید و خون صورتش را پاک کرد و گفت: «حمد و سپاس خداوندی را که با شهادت تو، مرا روسفید کرد»
سپس سر بریده فرزندش را به سوی دشمن انداخت. یعنی متاعی که در راه خدا دادم پس نمیگیرم. آنگاه عمود خیمه را از جا کند و به میدان رفت و دو نفر از دشمن را کشت. امام حسینعلیه السلام فرمود: ای مادر وهب به خیمه برگرد، پسرت اکنون با رسولخداصلی الله علیه وآله است. او به خیمه بازگشت در حالی که میگفت: «خدایا امیدم را ناامید نکن»، امام به او فرمود: ای مادر وهب امیدت برآورده است.
هانیه همسر وهب خود را به جنازه به خون غلطیده همسرش وهب رساند، خونها را از پیکر او پاک میکرد و میگفت: «بهشتبر تو گوارا باد»
شمر وقتی که او را دید به غلامش رستم دستور داد او را بکشد. رستم با عمود بر آن نو عروس زد و او را کشت. و این نخستین زن و یگانه زنی بود که در کربلا در راه دفاع از حریم امام حسینعلیه السلام به شهادت رسید.
وهب هنگام شهادت 25 سال داشت. او و خانوادهاش در روز عاشورا ده روز بود که به اسلام گرویده بودند.
 |