تبليغاتX
تک نوازنده گیتار عشق

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

تک نوازنده گیتار عشق

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من


از پشت پنجره...

از پشت پنجره ی بخار گرفته ،
رقص مستانه ی تو را می دیدم  

باران بازیچهء سر انگشتانت
می چرخد به اشاره تو ...
و مردمک چشمانم
خسته از این همه فاصله
در پس هر پلک ،
تو را درمیان می کشد ...
لبانت ، پذیرای  مکرر باران است
و چشمانت خیره به سمت بی قراری من
بی صدا ، بی صدايی ات را هم آواز می شوم
از پشت پنجره ی بخار گرفته ،
به سمت چشمانت به پرواز در می آیم
شاید باران جایش را با من عوض کند
من برقصم ، تو برقصانی و باران فقط ببارد ...

 

88/10/13 توسط فاطمه |

نقدي بر شيوه عزاداريهامان در ايام محرم

 

گريه اي كه تعهد و آگاهي و شناخت محبوب يا فهميدن و حس كردن ايمان را به همراه نداشته باشد، كاري است كه فقط به درد شستشوي چشم از غبار خيابان مي خورد. فراموش نكنيم از اولين كساني كه بر سر گذشت حسين بزرگ گرست عمر سعد بود.

 

به راستي كدام يك از ما گريه كردنهامان در عزاي حسين از روي شناخت و تعهد است؟

براي ملتي كه مذهبش مذهب علي است، بسار ننگ است كه درباره حسين و يارانش و قيام بزرگ عاشورا جز سخني اندك هيچ نميداند.

بهتر است به جاي ناليدن در عزاي حسين ، از حسين و يارانش عالمانه سخن بگوئيم.

عالم روحاني است كه به جاي اينكه  به توده "آگاهي"،"شناخت" و

" جهت" بدهد تمام افتخار و هم و قمش را روي خواندن ونوشتن يك رساله نهاده 

اين چنين است كه ملتي كه عشق و ايمان دارد.قرآن و نهج البلاغه دارد.علي و فاطمه دارد.زينب و حسين دارد.ويك تاريخ سرخ ، به اين سان سرنوشتش سياه است.

"لبيك" كوبنده ترين واژه مشترك جامعه اسلام است.

بسيار شنيده ايم در مراسم حج ; كل جامعه اسلام هماهنگ و يك پارچه در كنار خانه خدا فرياد ميزنند:" لبيك لا شريكه لك لبيك" و در روزهاي عاشورا نيز كم نيستند كساني كه فرياد ميزنند:" ليك يا حسين"

 

 روح اعتقادي "لبيك يا حسين "يعني اينكه مادري فرزندش را براي مبارزه با كفر راهي ميدان جنگ كند و وقتي فرزندش شهيد شد; خون از چهره اش پاك كند و رو به فرزند شهيدش بگويد فرزندم من از تو راضي ام كه فاطمه را از من خوشنود كردي.

و اين بود معني واقعي لبيك يا حسين در زمان رخ داد واقعه عاشورا.

قمر(مادر)، وهاب (پسر)و هانه(عروس)  سه مسيحي كه در بيابانهاي سوزان عربستان به سختي  روزگار ميگزراندند.

امام حسین‏علیه السلام با یاران خود در مسیر حرکت‏به سوی کربلا، چشمشان در صحرای ثعلبیه به خیمه سیاه سوخته‏ای افتاد. امام نزدیک آن خیمه شد. دید پیرزن فقیری در آنجا زندگی می‏کند. او قمر مادر وهب بود. امام حال و روزگار او را پرسید. او گفت: روزگار می‏گذرد. ولی ما در مضیقه آب هستیم. اگر آب می‏داشتیم بسیار خوب بود. امام با او به کناری رفتند، تا به سنگی رسیدند، امام با نیزه خود آن سنگ را از جا کند. آب خوش‏گواری از زیر سنگ بیرون آمد. پیرزن بسیار شادمان شد و از امام‏علیه السلام تشکر کرد. هنگام خداحافظی، امام حسین‏علیه السلام هدف از هجرت و حرکت‏خود را گفت و به آن مادر پیر فرمود: ما نیازی به یار و یاور داریم. وقتی که پسرت وهب بازگشت، به او بگو به ما بپیوندد و ما را در راه دفاع از حق و مبارزه با ظلم کمک کند.

امام رفت. پیرزن در حیرت فرو رفته بود، عظمت و کرامت و ضعیف‏نوازی و مهربانی امام فکر و قلب او را قبضه کرده بود. دلش می‏خواست‏با امام حرکت کند. صبر کرد تا عروس و پسرش وهب آمدند. آنان آب گوارای چشمه در کنار خیمه خود را دیدند. علت را پرسیدند. قمر جریان را برای آنان تعریف کرد. و پیام امام را نیز به پسرش ابلاغ نمود. این سه نفر شیفته امام شدند. بار و بنه خود را برداشتند و به سوی کاروان امام حرکت کرده و به حضور امام رسیده و با سپاه امام‏علیه السلام با کمال عشق و علاقه به راه خود ادامه داده تا به کربلا رسیدند.

روز عاشورا فرا رسید. قمر به وهب گفت: پسرم برخیز و پسر دختر پیامبرصلی الله علیه وآله را یاری کن.

وهب گفت: مادرم حتما یاری می‏کنم و کوتاهی نخواهم کرد.

ام وهب آن‏چنان پسرش را عاشقانه به سوی میدان دعوت می‏کرد، که گویی می‏خواهد کبوترش را به سوی میدان به پرواز درآورد. او اشک شوق می‏ریخت که جوان تازه دامادش، در رکاب حسین‏علیه السلام شهد شهادت بنوشد.

وهب به میدان تاخت و رجز جانانه خواند و ایثارگرانه جنگید، و جماعتی را کشت و نزد مادر بازگشت و گفت: آیا از من راضی شدی؟

قمر گفت: از تو راضی نمی‏شوم تا در پیشگاه حسین‏علیه السلام کشته گردی. او به میدان بازگشت و همچنان با صولت عجیب می‏جنگید به طوری که نوزده سواره و بیست پیاده را کشت. سپس هر دو دست او را قطع کردند.

همسرش هانیه عمودی برداشت و کنار شوهرش آمد و گفت: پدر و مادرم به فدایت در رکاب پاکان، با دشمن جنگ کن، وهب لباس همسرش را گرفت تا او را به خیمه‏ها برگرداند. ولی او می‏گفت: برنمی‏گردم تا با تو کشته شوم.

امام حسین‏علیه السلام فرمود: از ناحیه ما بهترین پاداش به شما برسد، به خیمه‏ها برگرد. هانیه بازگشت. وهب همچنان جنگید تا او را اسیر کرده نزد عمرسعد آوردند. عمرسعد که صلابت و دلاوری او را دیده بود، به او گفت:

ما اشد صولتک: «چقدر صولت و رشادت سختی داری.»

سپس دستور داد گردنش را زدند و سربریده او را به سوی لشكر امام حسین‏علیه السلام انداختند. مادرش قمر، سر او را گرفت و به آغوش کشید و خون صورتش را پاک کرد و گفت: «حمد و سپاس خداوندی را که با شهادت تو، مرا روسفید کرد»

سپس سر بریده فرزندش را به سوی دشمن انداخت. یعنی متاعی که در راه خدا دادم پس نمی‏گیرم. آن‏گاه عمود خیمه را از جا کند و به میدان رفت و دو نفر از دشمن را کشت. امام حسین‏علیه السلام فرمود: ای مادر وهب به خیمه برگرد، پسرت اکنون با رسول‏خداصلی الله علیه وآله است. او به خیمه بازگشت در حالی که می‏گفت: «خدایا امیدم را ناامید نکن‏»، امام به او فرمود: ای مادر وهب امیدت برآورده است.

هانیه همسر وهب خود را به جنازه به خون غلطیده همسرش وهب رساند، خون‏ها را از پیکر او پاک می‏کرد و می‏گفت: «بهشت‏بر تو گوارا باد»

شمر وقتی که او را دید به غلامش رستم دستور داد او را بکشد. رستم با عمود بر آن نو عروس زد و او را کشت. و این نخستین زن و یگانه زنی بود که در کربلا در راه دفاع از حریم امام حسین‏علیه السلام به شهادت رسید.

وهب هنگام شهادت 25 سال داشت. او و خانواده‏اش در روز عاشورا ده روز بود که به اسلام گرویده بودند.

 

88/10/02 توسط فاطمه |

عـــشـــق یــک دخــتـر سـرطــانـی!

کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.
کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد
وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد.

کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین
قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند
وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است
به همین خاطر مجبور شد هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود
لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر کند.
وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد

 پدر و مادر نیک از اینکه می بینند پسرشان با عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند

کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد.
کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد.
دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش
ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است
مهم نیست چقدر دوام می آورد
باید از منفی بافی دست برداریم ؛ زندگی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده نیست.


زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
بسرعت ببخش
با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم

 

88/09/23 توسط فاطمه |

دو خط موازي ...

دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد

. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد

و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي

 كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان

 لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من

 روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنا

ر يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش

 گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه

شغل شاعرانه اي ... !‌در همين لحظه معلم فرياد زد :


دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند ......

عید سعید غدیر خم بر همه ی عموم مبارک

88/09/12 توسط فاطمه |

من دراين آبادي ...

زندگی با همه ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به غذا دادن و افسردن نیست

استراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

از تماشاگه آغاز حیات تا به آن جا که خدا میداند

دشتهايي چه فراخ

كوه هايي چه بلند

درگلستان چوبوي علفي مي آمد

من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم

پي خوابي شايد

پي نوري...

ريگي...

لبخندي...

 

88/09/01 توسط فاطمه |

تنهایی عاشق

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد


88/08/17 توسط فاطمه |

حسرت همیشگی

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاهی میکنی:

                           وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

           چقدر زود

                           دیر میشود...

 

 

تو مي روي و انگار آسمان ميداند
سکوت شبهاي بي ستاره من ترانه ميخواند
تو ميروي و دلم را غروب ميگيرد
تمام اشکهايم تو را بهانه ميگيرد
به پاي گريه هاي يک نگاه مي نالد
پرنده اي براي چشم هاي تو ميخواند
تو ميروي و دلم را سکوت ميگيرد
دلم براي نگاه تو هنوز هم ميميرد
دلم به پاي خيال تو هنوز هم ميسوزد
براي غنچه هاي غم شکوفه مي چيند
تو ميروي بدست ياد و زمانه مي ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم مي بافد

88/08/10 توسط فاطمه |

تو مث...

                      تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا

چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه

مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه

تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر

مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر

تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر

تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر

مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته

اگر دل خسته ای و خسته از تکرار

اگر سنگین ز دنیا و شر و شورش

تو را معشوق سوی خویش میخواند

از این بهتر چه خواهد بود ... ؟

سحرگاهان کنار او

و لب بستن برای او

و بشکستن به دست او

88/07/26 توسط فاطمه |

زندگي

زندگی زیباست . من حس میکنم خنده ها را می شود تقسیم کرد.
می شود تصویری از لبخند را بر لب بغض کهن ترسیم کرد.

می شود مثل صفای شعله بود در فضای سرد یخبندان دل.
می شود نقدی به سوی نور زد از نگاه تیره زندان دل.

می شود صبح و سلام و عشق را با طلوع یاد تو آغاز کرد.
می شود با بال رنگین خیال تا فراسوی زمان پرواز کرد.

می شود صاف و زلال و آیینه وار انعکاس لحظه های عشق بود.
می شود در باغ گلرنگ پگاه خیس باران صفای عشق بود.

می شود در آسمان چشم تو خیره شد تا کهکشان نور راند.
می شود خورشید بود و بیقرار روشنی بخشید و گرما و سرور.
می شود آئین دل را تازه کرد در بهار عشق با باران نور.

می شود با مهربانیهای خود عشق را با زندگی پیوند زد.
می شود هر صبح مثل آفتاب شادمان بر زندگی لبخند زد.

می شود مضمون ناب عشق را لابه لای حرفهای تازه جست .
می شود چون ریشه بابونه ها در لابه لای بوته زار عشق رست.

می شود با واژه های تازه گفت : زندگی زیباست با لبخند عشق.
می شود چون ساقه تردی شکفت در بهار باغ با پیوند عشق.

زندگی زیباست .
من حس می کنم خنده ها را می شود تقسیم کرد.!

می شود تصویری از لبخنـــــــــــد را بر لب بغــــــــض کهن ترسیم کرد!

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comاگه از خدا چیزی رو خواستی و اون گفت : باشه همون رو  بهت می ده

اگه گفت : صبر کن بدون داره بهترش رو برات آماده می کنه

 اگه گفت: نه بدون میخواد بهترین رو بهت بده  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

88/07/09 توسط فاطمه |

اشعار عاشقانه...

من دلم ميخواهد ... خانه اي داشته باشم پر دوست ... كنج هر ديوارش ... دوستانم بـنشينند آرام ... گل بگو گل بشنو ... هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد ... شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست ... شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست ... بر درش برگ گلي ميكوبم ... و به يادش با قلم سبز بهار ... مينويسم:اي يار خانه دوستي ما اينجاست ! ... تا كه ديگر نگويد سهراب : خانه دوست كجاست ؟

**********************************************

چشمای تو برای من پر از نگاه آشناست

لبهای تو بسته تو قاب ولی پر از گفتنی هاست

نیستی با من هرجا میرم ولی خیالت پیشمه

مثل یه زخم قدیمی تیشه به ریشه ام می زنه

عکس تو و خیال تو منو شب و مهتاب و اب

دلم می گه زودتر بخواب شاید بیاد پیشت تو خواب

همه می گن داشتن تو یه آرزوی محاله

ولی من تو چشم تو جز حقیقت نمیبینم

من اینو ثابت می کنم وقتی کنارت بشینم

بهت می گم از عاشقات از همه دیوونه ترم

برای تو از دنیا نه از همه جون می گذرم

ولی بازم بهت می گم جز تو کسی رو ندارم

88/06/13 توسط فاطمه |



شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست ......

براي خوب زندگي كردن دليل لارم است!
برای ترانــه های نسروده ات نی بــــــــــــکار تا روزی که


...
ترانه ای می سرایی نی ایی برای آوازت داشته باشی !
living need ُs motive



fatemesh@ymail.com

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

نازترین عکسهای ایرانی


از پشت پنجره...
نقدي بر شيوه عزاداريهامان در ايام محرم
عـــشـــق یــک دخــتـر سـرطــانـی!
دو خط موازي ...
من دراين آبادي ...
تنهایی عاشق
حسرت همیشگی
تو مث...
زندگي
اشعار عاشقانه...

دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388

فاطمه
فرزانه

عمو داريوش
بهترين هاي اينترنت
قدرتمندترين سايت دانلود
دانلود موزيك هاي ناب
صالح سراي عشقولانه
ايوار
طرح هاي ابو كورش
شيطونك ها
تولد دوباره
براي الهام
محبوب شب
شب زده
داستان كوتاه
نوازش باران
درياي غم
McAfee Enterprise
مجموعه داستان
شقايق تنها
بخاطر دلم نرو
رسم زمونه
شعرهاي عاشقانه
قاصدك خيال(كيميا)
خواسته عاشق
عشق نامه مستان
دلخسته

RSS 2.0